|
زندگيم شده مث دخترك كبريت فروش...اونم با اون همه كبريتي كه داشت بازم سردش بود... يادتونه روز كريسمس تو اون هواي سرد پشت شيشه هاي مردم وايساده بود و حسرت خوشبختي شونو ميخورد؟ حالا منم از دور دارم خوشبختي حميدو ميبينم و حسرت مي خورم... حسرت ميخورم كه چرا اون الان وضعيت منو نداره... دخترك كبريت فروش دونه دونه كبريتاشو اتيش زد تا خودشو گرم كنه... ولي با سوختن هر كبريت روياهاشم ميسوخت... منم با خاطره هامون خودمو گرم ميكنم ولي روياهامم با خاطره هام ميسوزن...نميخوام بهش فك كنم...ولي شب بدمستيم يادم مياد...همون شبي كه تو رفتي... بوي پيراهنت مستم ميكنه... وقتي ازم دور ميشي تازه فهميدم چي به روزم اومده... داغونم... مثل هميشه... همه چيو فراموش كردم ... عشق...دوست داشتن...زندگي... سخته ولي واقعيه...فقط اسمتو يادم مونده... مغزم كار نميكنه... نميفهمم چي مينويسم...شرمنده اگه آپم مسخره بود باي پ.ن:امروز تو مدرسه داغون بودم _ بلوندي جونم هركاري ميكنم نميتونم واست كامنت بذارم فك ميكردم فراموشم كردي _خيلي بلوندي رو دوس دارم. هميشه باهام بوده + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 15:15 توسط دختر
رفیق من رفاقتی داشت فراتر از باورت! رفیق من با من بود و رفاقتمان کینه نداشته تا امروز و نخواهد داشت تا هرگز! رفاقت ما از همان هایی بود که کنار می کشیدیم برای هم و به خاطر هم... حیف که هر دو با هم کنار رفتیم!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 14:20 توسط دختر
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 15:23 توسط دختر |
سلام برو بچ خوبين؟منم بد نيستم ....با اين كه من اصلا جواب كامنتا رو نميدم ولي اين يكي خيلي توجهمو جلب كرد اين كامنت كاپتان نمو: خيلي راحت حرفايي زدي كه جلب توجه كني و موفق هم شدي حالا اينم جوابش: اول سلام! ببين كاپتان جون من اصلا نيازي به جلب توجه ندارم اگه داشته باشم ميتونم خيلي راحت تر و بهتر جلب توجه كنم.... ولي خودمونيم اينگار تو مي خواسي با اين كامنت جلب توجه كني... خب موفقم شدي! يه مسئله ي ديگه من اصلا خوشكل نيستم اگه اسمي از خوشكلي آوردم منظورم همه ي دختراست... نه صرفا خودم...راستي من باهوشم تو اين هيچ شكي نيست...ولي متضاد باهوش كودنه نه ساده... من باهوشم ولي ساده... آها سوسكم ندارم شرمنده... از انتقاداتت خوشحال شدم...بازم بهم سر بزن + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 17:47 توسط دختر |
یك سوسك غمگین گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست . آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 16:45 توسط دختر |
به روز جداييمون فك ميكنم... بغض ميكنم... نفسم تنگ ميشه... صورتم قرمز ميشه... دستام ميلرزه.... ديگه نفسم در نمياد ... بغض داره خفم ميكنه... آروم گريه ميكنم... صداي هق هقم توي گوشم ميپيچه.... از اين صدا بدم مياد.... از هرچي كه به خاطر تو و براي تو بدم مياد.... از خودم... از زندگيم.... قلبي كه به خاطر تو بزنه همون بهتر كه اصلا نزنه... همه ميگن فراموشش كن... اينا همش تلقينه... اون ديگه رفته... قرار نيس برگرده... حميد اينا خيلي احمقن ... نميفهمن كه تو رفتي ولي هنوز صدات تو گوش منه... هنوز حرفات ديوونم ميكنه... هنوز خنده هات كه يادم مياد تموم بدنم يخ ميكنه... هنوز وقتي كسي اسم تو رو مياره چشمام خيس ميشه... نگو گريه كار هميشم بوده... تو كه ميدوني من چقد مغرورم... تو عمرم واسه هيچ پسري گريه نكردم... فقط تو.... -اين روزا خيلي دلم ميگيره ولي هيشكيو ندارم كه باهاش درددل كنم -سرماخوردم ناجور.. تو اين گرما ديگه سرما خوردن نوبره... -ميخوام برم... نميدونم كجا... يه جايي كه حميد نداشته باشه -دلم هواي دريا كرده.... ولي اونجا همش خاطره هاي حميده -سحر همش مياد تو اتاقم نميدونم چي ميخواد! روانيم كرد... -تو سهم من نبودي و به قصه ها سپردمت.... ولي به عشقمون قسم كه تا خدا ميبردمت + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 13:32 توسط دختر
دلمو از قلم انداخت اونكه صاحب دلم بود منو دوس داشت ولي انگار اندازش يه ذره كم بود از همون نگاه اول آرزوي آخرم شد حس خوب داشتن اون عاشقونه باورم شد آره حميدم حس خوب داشتنت عاشقونه باورم شد...خيلي احمقم نه؟ بعد اين همه مدت هنوز ميگم حميدم...تو ديگه مال من نيستي...يعني از اولم نبودي ولي من احمق فك مي كردم مال مني... صدات...قلبت...وجودت...همه اينا مال منه! فك ميكردم با اينا همه ي دنيا رو دارم! ولي تو مال همه بودي فقط مال من نبودي....بعضي وقتا اينقد ازت متنفر ميشم كه دلم ميخواد با يه چاقو صورت نازتو خط خطي كنم! دوس دارم صورتت پر خون بشه! قرمزِ قرمز! آخه من عاشق رنگ قرمزم...عاشق خون...ميدونستي نه؟اگه صورتت خراب بشه بازم اون جنده هاي دورو برت ميخوانت؟! معلومه كه نه ! فك ميكني اون موقع من دوست دارم؟ آره بيشتر از هميشه نفسم! آخه ميدونم ديگه كسي تو چشات زل نميزنه... ديگه كسي دستاتو نميگيره...ديگه وجودتو تقديم كسي نميكني...ولي اون موقع ديگه من نميخوامت! چرا؟ آخه وقتي من بهت نياز داشتم تو نبودي... تو تنهام گذاشتي تو احساسمو مسخره كردي...حالا كه تو نياز داري من بايد بمونم؟! چقد بايد وفادار بمونم؟! چقد بايد تقاص بچگي تو رو پس بدم؟ تا كي بايد هوس بازياتو تحمل كنم؟ آها يادم نبود....من دخترم...محكومم به تحمل كردن... محكومم به وفاداري...محكومم به عاشق بودن! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 20:43 توسط دختر |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 12:13 توسط دختر |
سلام ... داغونم... فقط همين به ذهنم ميرسه....خسته شدم... از اين زندگي از اين خنده هاي بيخود از اين گريه ها از دلسوزي... ترحم... دوست دارم گفتناي مسخره...از اين چرنديات ...كاش ميشد زمانو به عقب برگردوند... نميدونم چي سرم اومده ...هنوز گيجم... يعني اينقد ضربت كاري بود نامرد؟ هنوز جاي زخمايي كه ازت خوردم خوب نشده دوباره زخم ميزني؟ من كه هيچ وقت نخواستم حتي يه خار به پات بره اونوقت تو حتي به مرگ منم راضي اي... خدايا بدبختي از اين بيشتر كه كسي كه عاشقش بودي و هستي واست آرزوي مرگ كنه؟ نگو فراموش ميكنم... يه سال گذشت پس چرا فراموش نكردم؟...حميد هيچ وقت يادم نميره چقد غرورمو له كردي... اونروزي كه پيش علي بودي رو يادته؟... خدا ميدونه چقد اونروز گريه كردم...من با اين همه غرورم پيش تو هيچي نبودم و نيستم... يادته ؟اتاقم؟كمدم؟ يادته حميد؟ واي خدايا... چه روزايي داشتيم... يادته بهت مي گفتم ديوونه مي گفتي خدا درو تخته رو باهم جور ميكنه؟ خدا كه درو تخته رو جور كرد تو چرا همه چيو خراب كردي؟هيييييييييييييييي............. چند روز پيش يه مناسبتي بود نگو يادت نيست... سالگرد بابام... فراموش كرده بودي؟ فدات بشم هميشه فراموش كار بودي... دوست دارم + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 15:34 توسط دختر |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 19:28 توسط دختر |
سلام.... سال نو مبارک... هییییییییییی دیگه چی بگم؟! از حمید بگم؟ از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست..... اگرم هست دگر حوصله ای نیست... بازم مث همیشه فقط میتونم بگم دوست دارم حمید با همه ی بدیات... راستی نامرد من جای کیو تو این دنیا تنگ کردم که تو منتظر مرگمی؟ عزیزم خودم مشتاق ترم واسه مردن ولی چاره ای نیست باید صبر کرد چون عرضه ی رگ زدن و قرص خوردن و این لوس بازیا رو ندارم....راستی ماجرای آشناییم با حمیدو بنویسم؟ بنویسم که چی؟ ولی شاید نوشتم بای + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 19:8 توسط دختر
سلام... صفحه اصلي نتم شده يه سايت مبتذل كه عوضم نميشه!!!!!! بدبختياي دخترا رو كاملا به تصوير كشيده.... دلم ميسوزه واسه خودم... واسه ليلي.... واسه تو... هممون بدبختيم! حميد دوباره دلم هواتو كرده.... دلم ميخواد يه بار ديگه صداتو بشنوم نامرد ميمردي ولنتاين يه تك زنگ بهم ميزدي؟! حميد كاش مي فهميدي چقد شيفتتم... ولي به قول شبنم دوستي ما از يه دوستي خيابونيم كثيف تر بود! حميد كاش مي فهميدي هنوز وقتي اسمت مياد تموم بدنم ميلرزه .... كاش الان كه دارم از تو مينويسم چشمامو مي ديدي... حميد ببين منو به كجا كشوندي؟!!!!..................... مردكه .... آخه دلمم نمياد بهت فحش بدم سگ مصب!!!!!!!!!!!!!!!! دوسسسسسسسسسسسسسسسست دارم .... توام يه زماني دوسم داشتي نه؟ گناه من چي بود؟ اينكه ديگه اون دختر 14 ساله ي ساده نبودم؟ اينكه فهميدم همه ي حرفات دروغ بوده؟!!!!!!!! آخه مادرجنده من باهات چيكار كرده بودم؟ تف به روت عوضي..... يادت باشه جوجو هنوز دوست داره ولي تو راهي واسه برگشت نذاشتي.... خدافظ + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 16:15 توسط دختر |
مترسک ها هميشه مي خندند ببين با همين خنده ها کلاغ ها ي سياه پوش را جذب مي کنند. اول يک کلاغ بعد دو تا و بعد هزاران کلاغ و اين طور مي شود که مترسک ها هيچ وقت تنها نمي مانند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 15:40 توسط دختر |
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 13:36 توسط دختر |
ماشين را آن سوي خيابان پارک کرده و از شيشه اتو موبيل زل زده است به صف خانم هايي که در اين سمت خيابان منتظر انوبوس شرکت واحد ايستاده اند. صداي پخش ماشينش را آنقدر بالا برده است که تا 2 خيابان آن طرف تر هم شنيده مي شود. چند تايي از دختر ها چشمشان را از حيا مي دوزند به آسفالت خيابان و آنهايي هم که دبيرستاني و دانشجو هستند با کتاب ها و جزوه هايشان ور ميروند و مي خواهند از افسون صدا دور باشند. البته فقط صدا هم نيست، پسر شکل و شمايل دلفريبي دارد و زيباييش را ماشين مدل بالايش دو برابر کرده. بوي ادکلن خارجي اش هم دارد انگار کم کم از ميان دود و گازوييلي که فضاي بين دو سمت خيابان را پر کرده،عبور مي کند و ميرسد به زير بيني آنهايي که سرو گوششان مي جنبد.
دو سه تايي از دخترها روسريشان را کمي عقب و عقب تر مي دهند و چند تاري از موهايشان را روي پيشانيشان پريشان مي کنند. پسر هم انگار مردد است،نمي داند منتظر بايستد يا برود. تکليفش با پيرزن هاي استاده در صف که کاملا" مشخص است آنها که حالا با چشم هاي کم سويشان متوجه قضيه شده اند، دارند از دست دوره آخر الزمان به خدا پناه مي برند و شيطان را هم با صداي بلند لعنت مي فرستند، اما صداي آنها در اين دوران مثل بوي ادکلن پسر گيرايي ندارد... آن دو سه تا دختر هم آدامسهايشان را به طور ويژه اي مي جوند. در صف آقايان چند تايي پسر جوان هست و چند تايي پيرمرد. پيرمرها دارند جريان صحنه را موشکافانه تعقيب ميکنند. شايد در دلشان دارند مي گويند جواني کجايي که يادت به خير! پسر هاي جوان هم موضع بي طرفانه اي گرفته اند. پسر چند تايي بوق ميزند و دختر ها بدون آنکه او را نگاه کنند ، آدامسهايشان را با شدت بيشتري مي جوند... صداي برخورد دندانهايشان کم کم شنيده مي شود. انگار دارند از دست پسر دست و پا چلفتي حرص مي خورند و دندان قروچه مي روند. شايد دوست داشتند پسر عوض آن که آن سوي خيابان باشد،همين طرف مي ايستاد تا آنها مجبور نشوند مقابل چشمان منتظر ديگران و نگاه غضب آلود آن دو رقيب ديگر ، بروند آن سوي خيابان و دستگيره در کناري راننده را فشار بدهند و بنشينند کنارش و پسر گاز بدهد و بروند. پسر چند تايي بوق ميزند،آرام و کشدار و نازدار... آنهايي که از خجالت يا پرهيز سرشان را بره بودند داخل کتاب، يک لحظه سر بر مي دارند و به مسيري نگاه مي کنند که قرار است اتو بوس از آنجا بيايد.پسر هاي جوان هم هنوز موضع بيطرفانه شان را حفظ کرده اند. شايد دارند پيش خودشان مي گويند دارندگيست و برازندگي...
ميگويند مي تواند،هم پولش را دارد و هم جراتش را ، چند تايي از پسر هاي جوان هم دارند بر اساس تئوري "يک نظر حلال"دختران محجوب را بر انداز مي کنند و تصميم دارند يکي شان را انتخاب کرده و تا خانه شان تعقيب کنند و فردايش مادر جان را بفرستند خواستگاري! انگار اين دختر ها از بزرگترين آزموني که پسران در ذهنشان براي قبولي يا ردي همسران آينده شان دارند، سربلند بيرون آمده اند. از آن طرف هم پسران جوان هيچ تعصبي نسبت به آن دو سه تا دختر ندارند احتمالا" از نظر پسران،آن دو سه تا دختر اصلا" روحي ندارند که پسران بخواهند مردانه از آن دفاع کنند، تنها يک جسم بزک کرده هستند که مي خواهند آن را ارزان بفروشند و آن پسر اتوموبيل سوار هم-اگر خودشان رضايت بدهند-خريدار هر سه تا شان است. پس پسران جوان صلاح نمي بينند که نگذارند اين معامله جوش بخورد، آن هم وقتي که هر دو طرف راضي هستند... شيريني آدامس دختر ها ديگر دارد تمام مي شود و حوصله شان هم. عقل سليمشان(!)ديگر دارد تصميم مي گيرد که فرصت را از دست ندهند. سرهايشان را حالا دارند آرام آرام و درجه به درجه رو به پسر و نگاهش مي چرخانند. نگاه يکيشان زود تر در نگاه پسر جفت مي شود،هماني که موهاي روي پيشاني اش آشفته تراست و آدامسش را آهنگين تر مي جود. چند درجه اي مانده تا نگاه آن دودختر هم به پسر برسد که اتوبوس مي آيد و مسير نگاهشان را قطع مي کند.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 13:10 توسط دختر |
کنج اتاق نشسته ، یه دختر تنها + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 13:27 توسط دختر |
سلام ...امروز بازم اومدم يه سوال بپرسم نجابت چيه؟؟؟؟؟؟ نجابت اينه كه چادرت روي ابروهات باشه؟آره خانوم چادري كه امروز مي خواستي با نگاهات منو بخوري؟؟؟؟ نجابت اينه كه ابروهات موكت كرده باشه؟؟؟؟يا صورتت عين خرس مو داشته باشه؟؟؟؟نه عزيز دل...من اينا رو نجابت نمي دونم!نجابت اينه كه پرده داشته باشي داري؟؟؟؟ من كه دارم تو رو نمي دونم و يه جورايي شك دارم كه داشته باشي!!!!!آره كثافت من با تيپ افتضاحم با صورت بند انداختم با همه ي دوست پسرايي كه دارم از تو نجيب ترم!!!!راه حلش يه دكتر زنانه...پايه اي بريم...مي ريم ميبينيم من نجيب ترم يا تو!!! تويي كه چادر سرت مي كني و زير چادرت هزار و يك كثافت كاري مي كني!!! نمي دونم چرا دولت ما به جايي كه بياد بدبختايي مث منو بگيرن اين كثافتا رو جمع نمي كنن كه بوي گندشون دنيا رو گرفته؟؟؟؟(البته نمي خوام به همه ي چادريا توهين كرده باشم اتفاقا چادر از نظر من حجاب كامليه به شرط اين كه آدم سيرت و صورتش يكي باشه)نجابت اينه كه من جرات ندارم به يه پسر بگم دوست دارم چرا؟ چون اونوقت متهم به خرابي ميشم...چون اينجوري مردم فك مي كنن من هر شب تو بغل يه مرد مي خوابم و مي خوام عشقمم خر كنم كه بهم يه + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 14:59 توسط دختر |
سلام خوبين؟ .....ميشه يه خواهشي از همتون بكنم؟ ديگه شماره نذارين باشه؟؟؟؟؟البته براي من فرقي نمي كنه ولي با اين كار شخصيت خودتونو ميارين پايين دفعه ي بعدم اگه ببينم كسي شماره گذاشته شماره هاي همتونو ليست مي كنم مي زنم تو وب تا شماها كه اينقد به دوست اينترنتي علاقه دارين يكي واستون پيدا بشه زنگ بزنه... الان تو يه وب بودم به اسم همه ي دوست دختراي من نوشته بود اولين باري كه عاشق شده 8 سالش بوده دقيقا ياد خودم افتادم چون منم 8 سالگي عاشق پسرداييم شدم (به دلايل امنيتي اسمشو نمي نويسم چون ممكنه خودش بياد تو وبم اونوقت خيلي افتضاح ميشه)خوب داشتم مي گفتم اولين بار عاشق اون شدم ...چقد بچه بودم اون موقع ها وقتي ميديدم با خواهرش خوبه مي گفتم نكنه يه وقت بره اونو بگيره!!!!!(واقعا فكرام احمقانه بود)البته اونم نسبت به من بي علاقه نبود حتي تا همين 1.2 سال پيش رابطمون خيلي نزديك تر از رابطه ي فاميلي بودولي ....نمي دونم شايد خدا مي خواست حداقل كسي كه تو عالم بچگي عاشقش بودم پيشم خراب نشه... صداي پامو مي شنوي؟؟؟؟؟دارم ميرم.. .كجا ؟؟؟؟؟نمي دونم.... برمي گردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/نمي دونم.... .ولي احتمالا برمي گردم نه؟؟؟ اه من از كجا مي دونم؟؟؟؟؟؟؟راستي اسمم خيلي با شخصيتم تطابق داره هااااااااا عين اسمم خوشگلم!خوشبوام!دوست داشتنيم!......عين اسمم زود مي شكنم... عين اسمم يه گلچين از روي هوس مياد مي چينم بعد زير پاهاش لهم مي كنه!!!!راستي حميد يادته يه بار اين اس ام اس رو برام زدي: باغبان در باز كن من مرد گلچين نيستم من اسير يك گلم دنبال هر گل نيستم ......چي بگم بهت پسر؟همه ي حرفات شعار بود راستي من از امشب به بعد يكم بي ادب تر و پررو تر از گذشته ميشم! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 21:3 توسط دختر |
بازم سلام.... امشب داشتم به گذشته هام فك مي كردم . به بچگيام...به گريه هام ... به خنده هام...واي خنده !!ديگه داره يادم ميره چه جوري مي خنديدم! تو يادته مامان؟ماماني ازت ناراحتم...يادته بچه كه بودم وقتي عروسكم شكست ....وقتي گريه كردم منو بوسيدي و گفتي فداي سرت يه دونه ديگشو برات مي خرم...مامان امروز دلم شكسته ولي تو نه منو بوسيدي نه گفتي يه دونه ديگشو واست مي خرم...وقتي بابا مي رفت مسافرت من پشت سرش گريه مي كردم ميگفتي يه روز بر مي گرده ...حالا عشقم رفته مامان چرا بهم نميگي برمي گرده؟؟؟؟؟مامان چرا وقتي بهت نياز دارم تنهام مي ذاري؟ چرا امشب به گريه هام خنديدي؟ اگه بدونم گريه هاي من باعث خندت ميشه حاضرم تا آخر عمرم گريه كنم تا تو فقط بخندي...مامان عروسكي رو كه 5 سالگيم برام خريدي هنوز دارم...امروز تولدم بود مي دونستي؟ ديگه چه فرقي مي كنه؟ ايشالا يه روز مياد كه سالگرد مرگمو برام مراسم مي گيري نه تولدم جوجو تولدت مبارك.... + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 21:53 توسط دختر |
س گوشتو بيار... ؟؟!!؟؟!!؟؟ ...... مي خندي ؟ مگه چي گفتم؟ اينقد خنده دار بود؟ توام جوابمو ندادي حالا سوالمو بلند مي پرسم. ..چرا پسرا بكارت ندارن؟؟؟؟ جواب بدين لعنتيا.... + نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 23:11 توسط دختر |
ديگر براي او نيست اين كه من او مرده است من با عصاي پيري خود در دست
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 21:35 توسط دختر |
فريب ما مخور آقا دروغ مي گوييم چه ناله اي چه فراقي چه درد هجراني تمام چشم براهي و انتظار و فراق دلي که مامن دنياست جاي مولا نيست زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام کدام ناله غربت کدام درد فراق خلاصه اي گل نرگس کسي به فکر تو نيست عیدتون مبارک + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 10:49 توسط دختر
الان داشتم به حميد فك مي كردم ...به پسر روياهام به كسي كه اگه صداشو نمي شنيدم ديوونه مي شدم///به كسي كه با حرفاش خرم مي كرد...جوجو بگو دوسم داري؟؟؟؟؟چند بار گفتم حميد؟تو چن بار گفتي تعدادش انگشت شماره نه؟تازه اونم با يه لحنه طلبكارانه ...دارم بابا دارم...مي خوام تا صد سال سياه نداشته باشي!فك كردي اگه بري ميميرم؟؟؟؟.....كاملا درست فك كردي من مردم حميد...حداقل سر خاكم بيا!واي چقد به زور تحملم كرد؟چقد روز آخر داغونم كرد من چقد تحقيرش كردم؟!!خدايا....مگه گناه ما چي بود؟ اگه روز آخر بهم نمي گفت من با صدنفر دوستم الان مي رفتم به دست و پاش ميفتادم كه برگرده!ولي خيلي خودشو پيش من خراب كرد ///////واي فكرشم نمي كردم پري قصه هاي من ديو سياه كابوسم بشه!مگه عاشقي گناهه خداجون؟اگه گناهه بيكار بودي عشقو آفريدي؟.....مي دونم نمي خواي سر به تنم باشه ولي برام دعا كن...صدات تو گوشم مي پيچه!جوجو بگو دوسم داري؟دوست دارم حميد........ + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 2:42 توسط دختر |
باز هم برده فروش .باز تكرار زمان .باز تاريخ كثيف.باز حراج زنان... آي اي مردم شهر كودكم را بخريد اين حراجي ست بزرگ زير قيمت ببريد همگان جمع شويد دور ناداني من مبلغي ثبت كنيد روي زنداني من دخترم خوشحال است اشكهايش بازيست نگرانش نشويد او به كارم راضيست ناله هايش پوچ است نغمه اش بي معناست يك زمان مي فهمد پول ازادي ماست كودكم ارزان شد آي مردم بخريد گرگها جمع شويد بره ام را بدريد باز هم برده فروش .باز تكرار زمان .باز تاريخ كثيف.باز حراج زنان... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 1:59 توسط دختر |
گناه من چيه؟اين كه دخترم؟اينكه خوشكلم؟ظريفم؟بكارت دارم؟ساده لوحم؟با احساسم؟باز برگشتم سر نقطه ي اولم من دخترم گناه از اين بزرگتر؟اگه گناه نبود كه عربا زنده به گورم نمي كردن ...من هر شب آپ می کنم منتظرم باشین + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 1:49 توسط دختر |
|
| ||||||